رویای بزرگ

یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390

من...من یک رویا داشتم

حتی موقعی که عذاب می کشیدم و می لرزیدم

همه نگران شدن...که رویای دست نیافتنی مثل سمه...

که دنیا مثل یه کتابه که آخرش معلومه...

که من نمیتونم واقعیت رو عوض کنم...

بله...من یک رویا دارم...

برخلاف دیوار سرد که بهش میگن سرنوشت

میتونم جلوی اون وایسم

یه روز از اون دیوار رد میشم

و توی آسمون پرواز میکنم

من یک رویا دارم

.

.

.

+ رویای من خیلی زیباست...حتی اگه اعتقاد همه بر دست نیافتنی بودنش باشه !

+توی یکی از فیلم هایی که این روزهام رو باهاش گذروندم یه قسمتیش خیلی به دلم نشست

میگن تو این دنیا دو جور خوشحالی هست

یه جور خوشحالیه که بعد گذشتن اون لحظه متوجه میشی

و اون یکی خوشحالی هست که همون لحظه متوجه میشی

اون خوشحالی که همون لحظه متوجه میشی...خیلی با ارزشه...

میگن که خاطره ی این جور خوشحالی میتونه تا آخر عمر باهات بمونه

شاید امروز بتونیم برگردیم

به اون خوشحالی که در همون لحظه متوجه میشی

تا بتونیم اون خوشحالی رو تا آخر عمر به خاطر بیاریم...

+ ساعت 23:13 نويسنده همزاد
منو مایوس میکنی...

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390

تا میام دلخوش روزگار بشم ، منو مایوس میکنی

تا میام دوباره عاشقت بشم ، منو مایوس میکنی

با منه دیوونه ی عاشق چرا این جور میکنی

تو با این کارات داری باز منو مجبور میکنی

از تو و خاطره هات خسته بشم...

به یه عشق دیگه وابسته بشم...

+شب که دلت که گرفت...سوار ماشین شو...این آهنگ رو بلنده بلند کن...

شیشه رو بده پائین...متن رو  با خواننده ش زمزمه کن...به این تیکه که رسیدی

باهاش داد بزن

 " نه...تو نمیتونی عاشق من نباشی...

نه...نمیتونی با من سر لج بمونی

نه...نمیتونی تو عاشق من نمونی

تو...نمیتونی بدون من زنده باشی..."

بعد هم وانمود کن که هیچ اتفاقی نیفتاده...

برو واسه خودت بستنی بخر...

از این بستنی "فیقی ها"...از این پیچ پیچی گلوله ای ها...

خیلی می چسبه توی این گرما...

+ ساعت 1:58 نويسنده همزاد
پیش بینی هوای این روزهام...

جمعه بیستم خرداد 1390

تو تنها کسی هستی که توی قلبمه

رفتارم عین احمقها می مونه!

تویی که چشمت دنبال یکی دیگه ست

تو واقعاً نمیتونی احساس منو درک کنی

تو نمیتونی تمام روزت رو به من فکر کنی

نه حتی توی خاطراتت

این فقط منم که همچین احساسی دارم

کسی که همه چی رو توی خودش میریزه...

نگاه کردن به طرز راه رفتن تو واسم یه جور سرگرمیه

اگرچه میدونم بازم آخرش نمیفهمی توی قلب من چه خبره!

***

وقتی میخوام تورو ببینم

اون زمانه که واقعاً نمیتونم تحمل کنم...

دوستت دارم همیشه روی لبامه

من تنهایم و برای تو اشک میریزم

عزیزم من دوستت دارم و منتظرت می مونم

***

بای بای ...هیچوقت نگو خداحافظ

اگرچه نمیتونم تورو مال خودم بکنم...

من بهت احتیاج دارم ...اما نمیتونم هیچی بهت بگم

من تورو میخوام حتی اگه تو رویا باشه

***

وقتی میخوام تورو ببینم

اون زمانه که واقعاً نمیتونم تحمل کنم...

دوستت دارم همیشه روی لبامه

من تنهایم و برای تو اشک میریزم

عزیزم من دوستت دارم و منتظرت می مونم

+ متن این آهنگ تمام این روزهامه...واقعا چیزی واسه آپ کردن ندارم...

+با تشکر از این این وبلاگ که ترجمش رو از اونجا برداشتم

+ع-ا-ش-ق نیستم ! ن-ا-ر-ا-ح-ت نیستم ! این ذائقه شخصی منه...منی که تحت

تاثیر هرچیز کوچیکی قرار میگیرم...!

+ داره می شه ۳ ماه !!!

+ ساعت 20:32 نويسنده همزاد
جهان تاریک ارزش زندگی کردن دارد...

یکشنبه پانزدهم خرداد 1390

عاشق بعضی چیزهام که در بوجود اومدنشون هیچ نقشی ندارم...

مثل بارون...مثل آتیش...مثل زغال های قرمزی که موقع جوجه کباب درست کردن

ازشون استفاده می کنی...

دیر وقت بود...ساعتش رو یادم نیس...کنار آتیشی که درست کرده بودی نشسته بودیم

هر از گاهی چوبی که دستت بود رو داخلش می کردی و کارایی انجام میدادی که میدونم

هیچ وقت یاد نمی گیرم...با خنده نگام می کردی و می گفتی من موندم واسه چی

این جا نشستی ،من که دارم از گرما می پزم...

منم ذوق آتیش می کردم و تو صدای خنده هات هر لحظه بیشتر می شد

نگام کردی و گفتی : خب ازش عکس بگیر...اگه دوسش داری !

من اما ترجیح می دادم جای ثبت لحظات ، ازشون لذت ببرم...

یادگاری به چه دردم میخوره وقتی هیچ ساعت زمانی واسه نگه داشتن وجود نداره

که شاید اگه وجود داشت قدر هیچ لحظه ای رو نمیدونستم...

قدر اون لحظه ای که جوجه کباب ها رو باد می زدی و هرازگاهی چوب رو سمت من

می گرفتی و من رو می ترسوندی و من جیغ می زدم و تو میگفتی نترس من تورو

اذیت نمیکنم...

"اون" نیومده بود...تو رو نمیدونم اما من خیلی جا خوردم...

تو خاطرات بچگیت رو تعریف می کردی و من از خنده دلدرد گرفته بودم...

چشم هات از مشروب سرخ بود و با آهنگ مورد علاقه ت می رقصیدی و من بازم

بهت می خندیدم...نمیتونستم با وجود خوب نشدن دست هام برات دست بزنم

اما با حرکت سر همراهیت می کردم و تو و برادرم هرکاری کردین من از جام بلند نشدم...

همه کسایی که بودن مشروب خوردن جز من...خندیدم و گفتم من خودم شادم

نیازی به چیزی ندارم ! و تو برعکس "اون" بهم نگفتی : کوشولو

شایدم میدونستی من نماز میخونم و دوست ندارم بخورم...هوم؟

بعد از شام ۴تایی رفتیم دورترین نقطه باغ...داداشم قلیون میکشید و من هی میگفتم

حالا قلب درست کن حالا حباب درست کن...میگفت توی این بادی که میاد چجوری

این کارارو کنم ... و من میگفتم بلد نیستی...سرش رو از دستش گرفته بودم

اما بلد نبودم چجوریه ... داشتم بهش میگفتم توش فوت میکنن یا میکشن بالا ؟:))

که تو اومدی و گفتی فکر کن داری آب میوه میخوری...همون جوریه...

خودمونیم .. چقدر خندیدیم وقتی این قدر سرش رو کشیدم که از توش در اومد و

تو دنبالش رو گرفته بودی و  میگفتی چیکار میکنی:))

یا اون وقتی که یه ذره به قول تو "کام" میگرفتم و از سرفه خفه میشدم

و تو میگفتی هیس الان میان می فهمن دعوات میکنن:))

وقتی میکشیدی و میگرفتی سمت من بهت میگفتم نمیخوام سرش کثیف شد

تو می خندیدی و میگرفتیش رو آتیش و میگفتی تمییز شد بیا !

اما وقتی من میکشیدم بدون هیچ اقدامی ازم میگرفتی و میکردیش داخل دهنت...

چقدر سوسول بودم نه ؟

بعدش که رفتیم پیش بقیه چقدر اذیت کردم گفتم من الان بالام من الان فضام

و تو هی میخندیدی...خنده هایی که با خنده های "اون" فرق داشت...

تو مثل جنتلمن های می خندیدی اما اون خیلی شیطون میخندید و من هی

یاد وقت هایی می افتادم که "اون" چقدر باهام صمیمی بود...چقدر باهات صمیمی بود !

از تنبک زدن ها...مسخره بازیها...موجود وحشتناک کشدنا...که بگذریم

موقع خداحافظی که نزدیک صبح بود تقریبا از همش سخت تر بود واسم

من نیومد سمتت...از خداحافظی متنفرم...هرکسی ازم میپرسید دیگه کی می بینیمت؟

میگفتم ایشالا هروقت خوب شدم بازم میام توی جمعتون...

تو اومدی سمتم...من توی بغل دخترها بودم ...نگاهم کردی...درست مثل موقعی که

خواستی باهام سلام کنی و بقیه نمیذاشتن...بازم خندیدیم...گفتی : خیلی خوش

گذشت دور هم بودیم...

به قول دوستم وقتی حرف می زنی آدم یادش به اینا میفته

که میخوان با استادشون حرف بزنن..مودب و آروم...اردی بهشتی به تمام معنا !

گذاشتی تا بقیه رفتن...بهم دست دادیم...اومدی نزدیکم و حرف زدی..من اما

چون عجله داشتم درست نمیفهمیدم چی میگی..شایدم دارم خودم رو گول میزنم

عجله نداشتم...هول شده بودم نه؟چقدر از دست خودم حرص خوردم ...

برادرت هی ترقه مینداخت زیر پام و میگفت به یاد ۴شنبه سوری که نبودی پیشمون

و من یاد دورانی افتادم که توی بیمارستان به صدای جیغ و ترقه مردم توی خیابون

دل خوش کرده بودم...و تویی که هرروز می اومدی ملاقاتم و میگفتی کی

اندازه من اومده پیشت هان ؟ و "اونی" که حتی اس هم نداد حالم رو بپرسه...

از هم جدا شدیم و حالا منم و خاطره قشنگی که توی سال ۱۳۹۰ واسم ساخته شد

+یکی از روزهای خرداد ماه ۱۳۹۰

+وقتی سرم رو بالا میکردم و میدیدم داری نگام میکنی من جای تو هول میشدم

و یه جای دیگه رو نگاه میکردم...زندگیه داریم؟

+عاشق نشدم...فقط خواستم روزهام رو ثبت کنم ...تمام سعی م اینه که دیگه

کسی رو دوست نداشته باشم...

+ ساعت 10:58 نويسنده همزاد
یادمه توی ف*ی*س بوک نوشته بودم :

"لحظات شادی رو دارم...دوست ندارم از دستشون بدم"

همه چی زود زود میگذشت...

یه آدم غد بودم که احساس میکردم میشه دنیا رو قشنگ دید ...

حرف حرفه خودم بود..

مدرسه میرفتم نه؟

اوهوم...زنگ فیزیک جدید بود...

مهندسی که واسه پول معلمی هم میکرد به یکی از بچه ها گیر داد که :

ـ کاش یه چیزی هم بلد بودی که درس گوش نمیدی !

و من فکر میکردم که میشه مودبانه تر دوستانه تر این حرف رو بزنه

من فکر میکردم آدم ها میتونن هم رو دوست داشته باشن

واسه همین بود که گفتم:

- خانم * ببخشید اما این طرز بیان خوبی نیس

-مگه دروغ میگم موندم امسالی ها به چه امیدی میخواین کنکور بدین

(حرفی که هرسال معلم ها تکرار میکنن...که پارسالی ها بهتر از امسالی ها بودن...

آخر نفهمیدیم این پارسالی ها کین که همیشه موفق تر از ما هستن ؟)

-این جور حرف زدن شما فقط اعتماد به نفس مارو میاره پائین

-با یه مشت کلاس خصوصی فکر کردین ......هیچی  نمیشین

-این که ما چیزی بشیم یا نشیم به خودمون ربط داره

 .

.

.

مامان : میشه این قدر از حق کسی دفاع نکنی؟

معاون: تو بی تربیتی که حرف روی حرف بزرگترت می زنی

فامیل دور : خیلی زبون درازی

...

من فقط می خواستم دنیارو جور دیگه ببینم...من فقط از آدم بزرگترها احترام نسبت به هم سن هام

میخواستم...من فکر میکردم میشه دنیا رو جور دیگه ای دید

اما فقط میشنیدم که از بچه های مردم یاد بگیر

بچه های مردم کین راستی ؟

میدونی !

لحظات شادی رو داشتم...اما از دستشون دادم...برخلاف چیزی که دوست داشتم

حالا رسیدم به حرف اون راننده ای که هروقت من رو بعد کلاس هندسه م با آیس پک میدید

می گفت : قدر این روزهات رو بدون...یه روزی دلت تنگ میشه

حالا رسیدم به حرف معلم عربیمون که وسط کلاس ازش اجازه میگرفتم و میرفتم تو خیابون و ۲۰ دقیقه بعد

با ذرت مکزیکی وارد کلاس میشدم و اون بهم میگفت : بچه شادی هستی ، همیشه بمون...

شنیدم معلم های دوره دبیرستانم خیلی ناراحت شدن از مریضیم...

میدونی..حتی اگه بمیرم هم خیالم راحته که اکثرا چهره خندونم رو نشون بقیه دادم...

بچه سالی که همیشه سر کلاس صدای پوست پفکش معلم ها رو عاجز میکرد

دختری که همیشه مسئول گفتن : تیییییچر رست (teacher rest) بود...

مسئول شورش های مدرسه...مسئول دفاع از حق هرکسی که می بردنش دفتر...

اما می دونی...من حتی توی یه جامعه کوچیک مدرسه هم کاری نتونستم بکنم

واسه عوض کردن بزرگترها...چه برسه به جامعه بزرگتر از مدرسه...

و چقدر سعی کردم به معلم ها بفهمونم که ما نمره نیستیم

حالا فکر کن که بخوام به بقیه بفهمونم ما رقیب هم نیستیم توی زندگی

لحظات شادی رو داشتم...از دستشون دادم...از دستشون دادم

+ ساعت 21:39 نويسنده همزاد
طفلی دل من...(2)

چهارشنبه چهارم خرداد 1390

دکی:همش عصبیه ! بعید میدونم ویروسی باشه

مامان: اره خیلی استرس درس داشت

دکی:این تقصیر مامان باباها هست بیشتر که به بچه ها فشار میارن

مامان:نه خودش انواع کلاس هارو میرفت...متاسفانه نظام اموزشی ما غلطه

دکی:و اگه مامان باباها این جور به بچه ها تلقین نکنن بچه استرس نداره

من:

...

اخر سر :

دکی : این جور caseها اخرش یا به سمت  ام اس میره یا سرطان ... باید خییلی حواست جمع

باشه که دیگه عصبی نشی...

من:

دکی زد توی کمرم اومد تا کنار در گفت : خوب میشی من مطمئنم

من:

...

مامان : سوم راهنمایی که بودی میخواستی امتحان نمونه دبیرستان هم بدی یادته از

استرس پوستت ریخت بیرون؟امسال هم این جوری شدی...

من:

...

آره مادر من ... پدر من... همش واسه درس بوده..یه وقت عذاب وجدان نگیرین واسه

کارای اون هفته آخر که سالم بودما...اصلا

+ ساعت 21:40 نويسنده همزاد
طفلی دل من...

چهارشنبه چهارم خرداد 1390

کاش می شد آدم یا فقط عقل داشته باشه یا فقط دل...

.

.

.

+ من یکی که هیچ کدوم رو ندارم...!

+اگه اپ نمیکنم چون نمیخوام حس های بد این روزهام رو کسی اثر بذاره...

+مریم هرکاری میکنم نظراتت باز نمیشه...:( چه کنم؟ اشکال از لپ ناپ منه یا وبلاگت؟

+ توی مطب دکتر بودم باز...دختر کناریم پرسید چند سالته؟ همین جور که سرم توی گوشیم

بود و به "کیمیا" اس میدادم گفتم ۱۸...

با تعجب گفت : یعنی از من کوچکتری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاش کردم گفتم چند سالته؟

- ۲۴ !

خندیدم و دوباره سرم رو بردم داخل گوشیم...هراز گاهی سوال میپرسید و من در

کمال بی شعوری یه کلمه ای جواب میدادم...خسته شدم از تکرار تعریف روزهای مزخرفم !

+هی رفیق...خیلی ممنون این قدر آسون منو داغون کردی...!

+توی ام ار ای م چیز مشکوکی دیده شده که باید به یه دکتر نمیدونم چی چی هم برم

کم مونده بگن عمل لازم داری که اون وقت با مخ برم تو دیوار !

+اخه این چیزا اپ کردن داره؟

+ جالبه که دو وبلاگ "دلم روشن است" و "ریز نوشت" که خیلی وقته میخونمشون همشهری در اومدن

یکی از نویسنده ها هم که به طور جذابی اشنا در اومد...مسئول یه جایی که میشناسمش!

ینی دنیا این قد کوچولوئه !

+ ساعت 6:36 نويسنده همزاد



كد موزيك آرامش با صداي بهنام صفوي


پرند وب